تبليغاتX
کاکتوس کوچولو
کاکتوس کوچولو

سلاااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین دوستای عزیزم؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب بریم سر اتفاقای این چند وقتی که نیومدم.....

تله موش:

خانم/آقای موش و که یادتون میاد؟؟؟؟؟خدابیامرزدش!!!!

تله موش داییمو ازش گرفتیم و یه تیکه گردو کوچولو زدیم سرشو گداشتیم تو اشپزخونه .

شب همه لالا بودیم که........تق!!!!

بیدار شدم ولی نرفتم ببینم چی شده چون هم خیلی لالا داشتم هم میترسیدم موشه از وسط نصف شده باشه!!!

فردا بابام گفت: موشه افتاد تو تله....برو ببینش تو بالکن گذاشتمش....

خیلی نابود نشده بود ولی دلم واسش سوخت خوشگل بود.....یه تیکه گردو به بهای جونش!!! ولی روز بعد اصلا دلم واسش نمیسوخت چون بی فرهنگ تو لباسای من پی پی کرده بود!!!!!                         سه بار لباسامو شستم......

اسبابکشی:

گفته بودم داریم به یه خونه جدید میریم  خوب قبلش مثل کزت کار کرده بودم و یه عالمه اسباب بسته بودم.....بعدم که اسبابا اومد خونه جدید حالا کی حال داره اینارو باز کنه و بچینه سر جاشون!!!!!

بازم یه عالمه کارو کارو کارو کارو کار!!!!!!

خلاصه کارا تموم شده ولی یه جوری اینجا واسم غریبه......روانپزشکا میگن حدود یک سال طول میکشه تا به یه جا عادت کنی.....

ماه رمضان:

خوب میرسیم به بحث شیرین ماه رمضون تو چله تابستون...... تو یه ماه مرداد شاید ۵ بار بیشتر بیرون نرفتم اونم منی که یه ریز بیرون بودم!!!!دیگه دارم دق میکنم تو خونه....

خونه ی ما ماه رمضون تعطیله....چون مامان و بابام نمیتونن روزه بگیرن منم یه دونه گرفتم همش که خواب بودم حال نداشتم از زور ضعف تا دستشویی برم نزدیک افطارم رفتم مثلا به مامی کمک کنم که کلا نمیتونستم راه برم بعد از افطارم یه معده درد باحال کردم جاتون خالی. مامی نذاشت دیگه بگیرم...

جاتون خالی روزه خوری میکنیم عینه هلووووو.....ولی خیلی بده آدم دمه افطار عذاب وجدان داره!!!! خوش به حال اونایی که میتونن بگیرن.....

 

کنکور:

ما هنوزم تو تریپه اسباب کشی مسخره بودیم که سیل اس ام اس اومد تو گوشیم که روتبه ات چند شده؟؟؟؟ منم از همه جا بیخبر مگه جوابا اومده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه به فاصله ۵ دقیقه اینترنت و راه انداختم و رفتم تو سایت و دیدم به به ..... به داداشم میگفتم مطمئنی ماله منه؟؟؟؟؟؟؟؟کتف بیچاره رو کندم...

رتبه کلم ۵۸۸ شده ولی تو کنکور هنر رتبه زیر گروها مهمتره که زیر گروه یکم که میخواستم ۴۰۰ شده...

اصلا انتظارشون نداشتم که قبول بشم اصلا فکر نمیکردم مجاز بشم!!!!اخه باورم نمیشد من از بهمن که رفتم کاردانی دیگه واسه کنکور درس نخوندم!!!!!!

خلاصه خ..ر کیف شده بودم میرقصیدم میرفتم ته اتاق دوباره میرقصیدم و بشکن میزدم میومدم اینطرف  حس زمانی و داشتم که فکر میکنی کل هاردتو فورمت کردی ولی یهو میبینی نه همشون هستن......

خیلی حال داد.......

حالام که انتخاب رشته کردم ببینیم چی میشه دعا کنید واسم........ 

پ.ن۱: خواستم عکس موش جان رو بزارم که هر کاری کردم آپلود نشد بعدا میزارمش..... 

خوب اینم از این......ببخشید دیر به دیر میام .....

دوستون دارم....

بووووووووووووووووووس

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 14:35 توسط سمیرا|

سلااااااااااااااااااااااااااام

چطولین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 ۲هفته  پیش و باید هفته ی جانوران موذی نامگذاری کرد !!!! کلا جک و جونورا گیر داده بودن به من!!!!!

من از حیوونا نمیترسم .....با کل گربه های محلمون رفیقم .....ولی از حشراتی مثل سوسک و زنبور و ملخ و.... اصلا خوشم نمیاد.....واااااایی

اول هفته یک عدد سوسک سیاه گنده تو آشپزخونه بود!!!!!

من نمیدونم اینا بادی بیلدینگی، پاور لیفتینگی چیزی کار میکنن اینقدر گنده میشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

متنفرم سوسک بکشم به خاطر همین ددی و صدا کردم......اونم ماشالا همچین کوبید تو ملاج بدبخت که منهدم شد!!!!!

یه پاش اینطرف آشپزخونه بود یه پاش رو کابینت!!!!!وااااااییییی

فرداش با مامی رفتیم آرایشگاه یکی از بچه های اونجا داشت پشت مبلا رو جارو میکرد که یهو برق سه فاز ازش پرید!!!!!!!!

یه مارمولک بزرگ پشت مبل چسبیده بود......ای وای چرا حالا که من اینجام؟؟؟؟

فقط باید فیلم میگرفتی اون لحظه .....یکی جارو دستش بود اون یکی دمپای مامانمم یه خاک انداز ...منم فرار میکردم هی هی .....

بالاخره قاتل شماره ۲ بعد از بابام، مامانم بود که مارمولک بیچاره رو فرستاد اون دنیا.......واااااااییی این یکی خیلی چندش اور تر بود خونش در اومده بود....

دوباره فردا شب سوژه داشتیم......

ولی این یکی از همه بدتر بود.........

من اکثر شبا دیرتر از بقیه میخوابم...یا تلوزیون میبینم یا آهنگ گوش میکنم و مثل ارواح سر گردان تو خونه میچرخم......اگه کسی به این وضع عادت نداشته باشه سکته رو میزنه تو شب!!!!!

خلاصه ساعت حدودای ۲ بود که رفتم بخوابم تو خوابو بیدار بودم که یهو صدای خش خش اومدو تالاپی یه چیز افتاد زمین.....منم گیج خواب گفتم بیخیال سوسک بوده و دوباره خوابیدم.....

دیدم نه این سر و صداش بیشتر از سوسکه.....نگاه کردم به پرده ها دیدم یه چیزه کنده داره ازش بالا میره!!!!!!!!!

وااااااااااااااااااااااای ...........این دیگه چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مثل فشنگ پریدم بالا سره بابام.....حالا مگه بیدار میشد !!!!!فایده نداشت مامانمو بیدار کردم .

حالا سه ساعت سوال پیچم میکرد چیه؟؟؟کجاست؟؟؟؟گفتم بابا تو این تاریکی از کجا بودنم چیه؟؟؟!!!

تا اومد دوست عزیز و به پرده دید گفت سمیرا باباتو بیدار کن خیلی گنده ست.....

با هر بدبختی بود بیدارش کردیم......قیافه ها دیدنی بود...خوابالو ....شلخته و .....

چراغا رو روشن کردیم و ددی پرده رو تکون داد یهو دوست عزیز افتاد......

 

مووووووووووووش!!!!!!!!!!!!!

اینجا چیکار میکنه؟؟؟؟؟

رفت پشت کتابخونه مو دیگه نشد پیداش کنیم........

بابامم خیلی ریلکس گفت:خوب اینو دیگه نمیشه پیداش کرد برید بخوابید!!!!

حالا چیکار کنم؟؟؟؟؟

نشسته بودم وسط گل قالی میگفتم تا این نمیره من نمیتونم بخوام!!!!

همه خوابیدن منم مجبور بودم بخوابم داشتم میمردم از خستگی.....

رفتم تو اتاق در و نیمه باز گذاشتم تا ۳ بیدار بودم هی با گوشیم نور مینداختم ببینم نیومده باشه تو.....

هنوز که هنوزه آقا/خانم موشه زنده ست و با ما زندگی میکنه شبا صدای خش خش کردنش میاد ولی نمیدونیم کجاست دیگه بهش عادت کردم خیلی ریلکس میخوابم....

خدا رحم کرده داریم از این خونه میریم.....البته اگه از مهمون نوازی ما خوشش نیومده باشه و نخواد تو وسایلمون بیاد خونه جدید.......

اینم یه هفته نسبتا چندش آور.......

البته با وجود موش عزیز این داستان ادامه دارد.....

تا بعد بای بای.....................

نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 13:11 توسط سمیرا|

سلام به همه دوستای گلم.....

خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوشید؟؟؟؟؟؟؟؟

سلامتید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد از ۱۰۰ سال اومدم یه دستی به سر و گوش این کاکتوس بیچاره بکشم.

راستش نمیدونم از کجا بگم!!!!

یادم رفته چجوری مینوشتم!!!!هه هه

این چند وقت که نیومدم خیلی سرم شلوغ بود.....به انداره تمام عمرم از عید به بعد کار کردم.....

خوب کمابیش در جربان بودید که پیش دانشگاهی هنر بودم....زدو کادانی قبول شدم. پیش و غیر حضوری کردم راهیه دانشگاه شدم.....

فقط فکرش و بکن امتحانای پیش.....کارای مونده دانشگاه.....استرس کنکور....مسافت زیاد تا دانشگاه.....بعد پیشنهاد کارم عین خل و چلا قبول کنی!!!!!!!!!!

آخه یکی نیست بگه مخت تکون خورده بچه؟؟؟؟؟؟

خلاصه با هر بدبختی بود همشونو تموم کردم.......ولی دیگه نمیشه بهم نگاه کنی از بس لاغر شدم قیافم عین اتیوپیا شده!!!!!!

کلا این چند وقته که دانشگاه تموم شده همش خواب بودم.....

ولی قول میدم دیگه دخمل خوبی بشم و تند تند بیام.....

 

از همه برو بچه هاییم که تو این مدت اومدن و نذاشتن کاکتوس کوچولو کپک بزنه ممنون......

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

                                                        

دوستون دارم.....

با یه پست خوشمل بر می گردم.....

 

تا بعد بای بای ..........

نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 14:51 توسط سمیرا|

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

یه سلام گرم تو سرمای زمستون.....

خوبین دوستای گلم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب بعد از این همه غر غر کردن و پستای بی حال میخوام یه پست شاد و باحال بزارم......

بچه حرف نزن بزار بگم!!!!!!!

صبح:

دیروز آخرین امتحان پیش ۱ یعنی کارگاه هنر ۱ بود. روزایی که میرم مدرسه یا امتحان دارم ۵ صبح بیدار میشم.طبق معمول بلند شدم و درسمو خوندم...رفتم پشت پنجره تو حیاط و نگاه کردم هیچوقت همچین کاری نمیکردم...ولی تو حیاط همه چیز عادی بود. خیلی خوابم میومد به مامی گفتم ۷ بیدارم کنه و دوباره خوابیدم.

مامانم صدام کرد:سمیرا بلند شو یه خبر خوب دارم واست.

من چشمای پف کردمو به زور باز کردم و بهش نگاه کردم گفتم:چی؟؟؟

گفت:داره برفــــــــــــــــــــــ میاد....

مثل فشنگ پریدم پشت پنجره....تو حیاط کاملا سفید شده بود و انگار یه لحاف دوز نشسته بود تو اسمون پنبه میزد......

هووووووووووووووووووووووووووراااااااااااااااااا

کلی خوشحال شده بودم آخه برف و خیلی دوست دارم......

نفهمیدم چه جوری صبحانه خوردم چون همش داشتم میرقصیدم....

وقتی وارد مدرسه شدم دیدم..... دکی......یه آدم برفی وسط حیاط!!!!!!!!!!!!!

اینا چه سرعت عملی دارن ماشاا...

خلاصه امتحانو دادیم و با برو بکس قرار شد پیاده بریم خونه......خودتون تصورش و بکنین دیگه۸ تا دخی شر که من زلزله بچه مثبتشونم......

تمام ماشینایی که اونجا پارک شده بود بعد از عبور ما عاری از برف بود چون کلشو به همدیگه زده بودیم....

نامردا تو صورتتم میزدن.......

با اینکه چکمه پام بود ولی دیگه از مچ به پایین و حس نمیکردم نمیتونستم راه برم...هممون همین وضع و داشتیم.......

نمیشد راه بری نمیدونستم خودمو جمع کنم یا چادرم و !!!!در اوردم گذاشتمش تو کیفم بالاخره.....

کلی آتیش سوزوندیم.....

خیلی باحال بود.............

چندتا از بچه ها گفتن میخوایم بریم بستنی بخوریم خل بازی......

گفتیم :برید بابا دیوونه اید شما ها.....با یگانه  ملیکا و فاطمه ازاونا جدا شدیم و هر کدوم راه افتادیم سمت خونه.....

مثل موش آب کشیده وبا پاهای یخ زده رسیدم خونه.......

 

ظهر:

ملی اس داد که میای با برو بکس بریم پارک برف بازی؟؟؟؟؟

گفتم من نیام؟!!

خلاصه شال و کلاه کردمو رفتم تو پارک منتظر بچه ها ...دیدم نه خل و چل زیاده!!!!!

نشسته بودم که مسئول پارک امد گفت: میخوایم در پارک و ببندیم بلند شید برید بیرون....

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

رفتم کنار در وایستادم منتظر بچه ها.....اقاهه گفت:منتظر کسی هسنی؟؟ بیا تو پارک.....

با محبوبه و ملی رفتیم یه کافه و کلی کثیف بازی در اوردیم.....قرار بود یگانه ام بیاد ولی انگار رفته بود خرید.....

خلاصه من و ملی شکلات گرم خوردیم و محبوب شیر قهوه....حالا فکرشو بکنید ملی با اینا فال قهوه میگرفت!!!!!!!

با انگشت و زبون ته فنجوناون و لیسیدیم......و سه سوته فرار کردیم......

البته حساب کردیماااااااا.

 

داشتیم پیاده میرفتیم که یگانه صدامون زد با خواهرش بود....... حالا با اونا به راهمون ادامه دادیم.....

وقتی رسیدم خون دیگه هیچکس و نمیشناختم فقط پریدم تو دستشویی.......

 

شب:

سارا(خواهرم) زنگید که با دومادمون و بهاره قرار برن برف بازی ...میای؟؟؟؟؟؟؟

من نیام؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

اومدن دنبالم بعدم رفتیم دنبال بهاره کلی تو ماشین خل بازی دراوردیم و رفتیم یه پارک دیگه.....

تا ۹ برف بازی کردیم و خندیدیم.............

وقتی برگشتم خونه دیگه نای حرف زدن نداشتم از ۱۰ شب تا ۱۰ صبح خوابیدم جاتون خالی.............

 

چقدر حرفیدم وااااااااااااااااای

خوبتا بعد بای بای........................

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 14:52 توسط سمیرا|

سلاااااااااااااااااااااااام

خوبین دوستای نانازم؟؟؟؟

منکه خوب نیستم....نه بخاطر کلافگی .....بزارین از اول واستون تعریف کنم...

چهارشنبه همین هفته که گذشت با یگانه رفتیم مدرسه و خبر رسید که فردا قبل از کلاس ریاضی امتحان سیر هنر در تاریخ داریم(واقعا درس سنگینیه)

صبح با ملیکا( یکی از دوستام) هر چی منتظر موندیم یگانه برای امتحان نیومد البته امتحان کلاسی بود ولی مستمر.

تا ساعت ۶ بعد از ظهر کلاس ریاضی بودیم .وقتی برگشتیم خوابیدم ...خیلی خسته بودم...

وقتی بیدار شدم مامی گفت ملیکا زنگ زد کارت داشت منم زنگیدم به ملی....

سمیرا:سلام ملی جونم خوبی؟؟؟؟

ملیکا:سلام .....مرسی....

سمیرا:نانا چرا صدات گرفته؟؟؟؟چی شده؟؟؟؟؟

ملیکا: سمیرا بابای یگانه مرد.....

سمیرا:چی؟؟؟؟؟؟؟

کی؟؟؟

چجوری؟؟؟

آخه چرا؟؟؟؟؟(البته تا ۲-۳ دقیقه نمیتونستم چیزی بگم....)

ملیکا:تصادف کرده....فردا سوم بیا بریم....

سمیرا:باشه......کجاست؟؟؟

ملیکا:مسجد ولی عصر....

سمیرا:باشه....

نمی تونستم از جلوی تلفن بلند بشم....بغض گلومو گرفته بود اشک تو چشمام جمع شده بود و همش صورت یگانه جلوی چشمام بود...یعنی الان چه حالی داره؟؟؟

دلم طاقت نیوورد زنگیدم به گوشیه یگانه برنمی داشت داشتم از نگرانی میمردم.....

زنگیدم خونشون نمیدونم خواهرش برداشت یا مامانش....

تسلیت گفتم و خواستم با یگانه حرف بزنم.....

یگانه:سلام...

سمیرا:سلام یگانه جان خوبی؟؟؟

یگانه:ممنون...

سمیرا:تسلیت میگم عزیزم چی شده؟؟؟؟؟

یگانه زد زیر گریه.....

منم نتونستم جلوی خودمو بگیرم اشکم در اومد....

یگانه:دیدی سمیرا دیدی بدبخت شدم...

سمیرا:گریه نکن گلم....

یگانه:چجوری آخه؟؟؟

نمیدونستم چی بگم ....

مامانش گوشی و گرفت و گفت: حالش بده نمیتونه حرف بزنه....ببخشید....

گفتم:نه شما ببخشید خداحافظ....

گوشی و گذاشتم و نشستم به گریه کردن ....صدای یگانه همش تو گوشم بود......داشتم دیوونه میشدم.......

فردا صبحش رفتم سر قرار با ملیکا و چندتا از بچه های دیگه رفتیم مسجد زود رسیدیم یگانه هوز نیومده بود......

نشستیم یه سری دیگه از بچه ها هم اومدن......

خواهراش اومدن تو خیلی حالشون بد بود.....

بعد یگانه اومد.................................

تا حالا اینجوری ندیده بودمش ........... من و ملیکارو دید ...اومد تو بغلمون و شروع کرد به گریه کردن....

اوردیم نشوندیمش......

 

هق هق میزد و با عکس باباش حرف میزد

 انقدر گریه کرده بود که دیگه نفسش بالا نمیومد......رو شونه ی من کاملا خیس بود.....

واقعا وحشتناک بود احساس میکردم قلبم داره تو گلوم میزنه......نمی تونستم یگانه شوخ و خنده رو تو اون حال ببینم.......

 

یگانه عزیزم فقط میتونم بگم خدا صبری بهت بده که بتونی این غم و تحمل کنی......

و روح پدرت شاد باد......

نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 12:37 توسط سمیرا|

سلااااااااااااااااااااااااام

چطورین دوستای گل خودم.....

ببخشید که وبم تار عنکبوت بسته......

ولی بیادتونم .....

گفتم زندگیم یه مقدار راکد شده....ولی الان کلا وایستاده.....

اعصابم خیلی خورده ....شدم عین دیوونه ها دوست دارم هرچی جلو رومه بزنم خوردو خاکشیر کنم....

پیشی اون سمیرای رقاص و شنگول و برد.....

همیشه وقتی تو وبلاگایی که توش آه و ناله میکردن میرفتم کلی میخندیدم و پیش خودم میگفتم اینام دیگه مسخره اشو در اوردن.....ولی الان میفهمم قضیه چی بوده....

نمیخواستم اینارو بنویسم ولی گفتم دلیل نیومدنمو بدونین......

نه درسی نه تفریحی نه......هیچی فقط راه میرم و عین کنیز کفکیر خورده نق میزنم....

بیخیال همین اومدم بگم سمیرا خانوم زنده میباشد....

بیاد دوستای گلشم هست و از دور یکی یه ماچ گنده واسه همه شون میفرسته....

 

واسم دعا کنین حالم خوب بشه....

تا بعد بای بای............................

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 15:46 توسط سمیرا|

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

چطورین نانازای من؟؟؟؟؟؟

خوبین؟؟؟؟

خوشین؟؟؟؟

سلامتین؟؟؟؟

اول از همه از اونایی که واسم نظر میزارین یه عالمه ممنون

بعدشم که عذر خواهی واسه اینکه دیر میام.....

باید یه عالمه درس بخونم(مثلا)بعد بازم درس بخونم.......دوباره درس بخونم.....هی درس بخونم....

هی هی هی هی هی هی .....

 

البته همه اینا در حد حرفه چون تنبل خانومم دیگه....

خوب کمتر میام پیشتون ولی میام.....

چقدر چرت و پرت میگم....

 

میخواستم یه شعر براتون بزارم ولی دیدم فضای کاکتوس زیاد روحانی میشه و به گروه خونیش نمیخوره...

میخواستم واستون خاطرات مدرسه رو بزارم که دیدم بازم به درد نمیخوره اخه اونجا همه جو کنکور دارن و هی درس میخونن اه حالم بد شد.....

اومدم یه چیز از خاطرات خونه بنویسم که فقط باید بنویسم دامب.....دامب.....دامب....... اخه خونمون بنایی مغزمون و خوردن.....از ۷ صبح میان سر کار هی تق و توق میکنن.....

کلا یه چند وقتیه زندگیم راکد شده داره حوصله ام سر میره.....

نه بزنی نه برقصی.....هیچی.... 

خوب این چند وقت با چندتا از دوستان مشغول اجرای یه دکور بودیم واسه اموزش و پرورش.....

تقریبا تموم شده....

تو پست بعدی عکساشو میزارم براتون.....

 

تا بعد بای بای......................

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 12:18 توسط سمیرا|

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

حال دوستای گل خودم چطوره؟؟؟؟؟؟

خوبین٬ خوشین ٬سلامتین؟؟؟؟

خوب اول از همه باید عروسی دوست گلم الهام و به همه به خصوص خود الهام جوووووونم و  شاه داماد تبریک بگم.......

مبارک باشه گل خوشگلم........

کلی خوشحالم الان جیجر من  عروس شده......ایشالا همیشه خوشبخت باشی....

 

دوم اینکه هر کی پایه کل کل بین دخمل و پسر بشمار سه بیا اینجااااااااااا

جنگ جهانی دختر و پسر

منتظر همگی هستم(به خصوص دخترااا)

 

 

تا بعد بای بای...........................

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 17:39 توسط سمیرا|

دنگ...٬ دنگ...

ساعت گیج زمان در شب عمر

میزند پی در پی زنگ.

زهر این فکر که این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من.

لحظه ام پر شده از لذت

یا به زنگار غمی آلوده است.

لیک چون باید این دم گذرد٬

پس اگر میگریم

گریه ام بی ثمر است.

و اگر میخندم

خنده ام بیهوده است.

 

دنگ...٬دنگ...

لحظه ها میگذرد

آنچه بگذشت٬نمی آید باز.

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز.

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

بر لب سرد زمان ماسیده است.

تند برمی خیزم

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

رنگ لذت دارد٬ آویزم٬

آنچه میماند از این جهد به جای:

خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پیکر او میماند:

نقش انگشتانم.

 

دنگ...

فرصتی از کف رفت.

قصه ای گشت تمام.

لحظه باید پی لحظه گذرد

تا که جان گیرد در فکر دوام٬

این دوامی که درون رگ من ریخته زهر٬

وارهانیده از اندیشه من رشته حال

وز زهی دور و دراز

داده پیوندم با فکر زوال.

 

پرده ای میگذرد٬

پرده ای می آید:

می رود نقش پی نقش دگر٬

رنگ ملغزد بر رنگ.

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ:

دنگ...٬دنگ...

دنگ...

                                                        سهراب سپهری

 

نوشته شده در جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 20:10 توسط سمیرا|

سلام به همه دوستای گلم....

خوبید خوش میگذره؟؟؟

خوب شرمنده همگی...به خاطر اینکه هم دیر به دیر اپ کردمو هم کم بهتون سر زدم ...به بزرگی خودتون بببخشید ....

و

قربون مرام اونایی که تو این مدت با وجود کاستیای من تنهام نزاشتن.....خیلی چاکریم...

خوب اون پست قبلی.....یادتونه گفته بودم تو کاکتوس کوچولو همه باید شاد باشن؟؟؟ ولی خودم اینو زیر پا گذاشتم....بازم شرمنده همگی....

بزارین خاطره بدترین روز تولدمو براتون بگم.....

من با دو تا از بچه های کلاس(سارا و فاطمه) تو یه روز به دنیا اومدیم به فاصله دو ساعت دو ساعت از هم دیگه....به خاطر همین قرار گذاشتیم که تولدمون و با هم جشن بگیریم و همه برو بچ و بدعوتیم....وقتی به بچه ها گفتیم همه گفتن ما میایم و کلی استقبال شد....

خلاصه....شنبه 4 اردیبهشت من رفتم خونه سارا و منتظر شدیم تا دوستان یکی بیان چشمتون روز بد نبینه ....خبر رسید از اینور واز اونور که هر کدوم از دوستان به طریقی پیچوندن مارو....البته بعضیا از قبل گفته بودن که نمیان....

از یه کلاس 30 نفره ما سه تا بودیم که تولدمون بود وسه تا از بچه ها....خیلی ناراحت شدم.....

البته بهمون خوش گذشت کلی بزن و برقص کردیم من و که میشناسین پایه همه جور بزن و برقصی هستم......ولی بازم چشمتون روز بد نبینه.....تا برسم خونه یه مقدار دیر شد....وقتی رسیدم خونه مامانم قبل از اینکه سلام کنم شروع کرد باهام دعوا کردن که چرا انقدر دیر شده؟؟؟اونم جلوی راضیه زن پسر داییم

منم دادم در اومد..............

هم از دست بچه ها ناراحت بودم هم به خاطر فوت شوهرخالم هیچ کس در بند تولد من نبود مامانم که اینجوری کرد اعصابم خیلی خورد شد....

رفتم تو اتاقم و داشتم لباسامو عوض میکردم و اروم اروم اشک میریختم ....دلم خیلی شکست...راضیه اومد تو اتاقمو بغلم کرد منم که یه شونه پیدا کردم صدای هق هق گریه ام خونه رو برداشت....حالا مگه بند میومد؟؟؟؟

بعدشم اومدم نت با امید اینکه حداقل یه نفر منو یادش مونده باشه که نبود و از روی حرصم اون پست و گذاشتم....

خوب بگذریم.....گذشته ها گذشته.....

حالا نظرتون چیه حذفش کنم؟؟؟؟پست پایینی و میگم....

 

راستی خرداد تولد کاکتوس کوچولو بود

همه به افتخارش دست بزنید

تولد مبارک کوچولوی من

خوب حالا واستون یه خاطره کاکتوسی تعریف میکنم....اهم اهم:دیروز اومدم به کاکتوس کوچولو های نانازم آب بدم که یکیشون که از همه بدتر تیغ داره و تیغاش خیلی بد میره تو دست افتاد زمین.......

واااااااااااااااااااااااااااااااااای حالا چیکار کنم؟؟؟؟ناناز خوشگلم!!!!!یکی از شاخه هاش شکست.....حالا جلوی میز کامپیوتر پر از خاک و تیغای ریز ریز شده بود و نانازخوشگلم افتاده بود بیرون....من چه جوری تورو بزارم تو گلدونت؟؟؟؟ دو تا دستکش پلاستیکی دستم کردم و گذاشتمش تو گلدون و اروم خاکش و ریختم سر جاش...خیلی ریلکس دستکشارو در اوردم....واااااااااااااااااااااااااااااااااااای اینا چیه؟؟؟؟

دستام پر تیغ شده بود!!!!!!!!!!!!!ماماااااااااااااااااااااااااااان....... یکی یه موچین بده به من........واااااااااااااااااااایییییییییییییی...........

هنوزم تیغ تو دستام هست......

ولی قیافم دیدنی بود دستامو عین مونگلا  گرفته بودم بالا و دور اتاق میدوییدم جیغ و داد میکردم.....

آخرشم باید یه دست لباس آبی کمرنگ بگیرم و برم خودمو دیوونه خونه بستری کنم.....وااااای چه حالی میده با دیوونه ها بزنیم تو سر و کله هم..............

هرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهر

هر کی خواست بیاد بگه با هم قرار بزاریم دسته جمعی بریم.....

خوب واسه امروز دیگه بسه......

 

خوب تا الان سه بار این مطلبو نوشتم ولی به یه طریقی قاطی کرد و پاک شد منم حوصله نداشتم دیگه درستش کنم......یه مقدارم مشکل تایپی داره......واقعا زحمت کشیدم با این پستم.....ولی بهتر از هیچیه.......نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا بعد بای بای دوستای گلم خودم..........................

نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 14:12 توسط سمیرا|


آخرين مطالب
» کاکتوس کوچولو و یه عالمه اتفاق
» !!!!موش!!!!
» چه قدر دیر!!!!
» کاکتوس کوچولو و یه روز برفی
» کاکتوس و گریه ی دوستش.....
» کاکتوس کوچولو دیوانه می شود
» بی حوصله
» عروسی_کل به کل
» دنگ
» من و کاکتوس
Design By : Pars Skin